تبليغاتX
۩ تیکا ۩ ☺شاد باشیم و بخندیم بیا☻

۩ تیکا ۩ ☺شاد باشیم و بخندیم بیا☻

اس ام اس جدید ، عکس جدید ، آهنگ های جدید

دريا و مرد

دريا و مرد

تنها، و روي ساحل،

مردي به راه مي گذرد.

نزديك پاي او

دريا، همه صدا.

شب، گيج در تلاطم امواج.

باد هراس پيكر

رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد

نقش خطر را پر رنگ مي كند.

انگار

هي مي زند كه: مرد! كجا مي روي، كجا؟

و مرد مي رود به ره خويش.

و باد سرگردان

هي مي زند دوباره: كجا مي روي؟

و مرد مي رود.

و باد همچنان . . .

 

امواج، بي امان،

از راه مي رسند

لبريز از غرور تهاجم.

موجي پر از نهيب

ره مي كشد به ساحل و مي بلعد

يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.

 

دريا، همه صدا.

شب، گيج در تلاطم امواج.

باد هراس پيكر

رو مي كند به ساحل و . . .

"سهراب سپهری"
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 4:53  توسط تیکا tika  | 

Tashakor az aroosak

Be khatere zahemat faravan "aroosak" ke zahate ziadi mikeshan ba matalebe jaleb
+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 7:22  توسط تیکا tika  | 

DosatDaram

Salam.khobi doset daram rosvae zamane besham baz ham bishtar doset daram
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:17  توسط تیکا tika  | 

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم ***شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوش
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 5:57  توسط تیکا tika  | 

حرف های ....

روزها رو

با خاطراتت

طی می کنم

 

هر یادت

یک قطره اشک

هر نمازم

یک بغض

 

هر قدم

یک حسرت

یک آه

 

هر لحظه اش

یک رویای شیرین

فراموش نشدنی

 

آری برادر

این چنین بود

روزگار

 

اذان

به وقت غروب

تنهایی زمینی

شب آمد

شعله در دل افکند

تختخواب سرد سرد

 

قلب بزن همان یک درمیان بزن

 

          زنده ام

 

                        زنده ام

 

                                    زنده ام

 

نفس، آرام

چشم ها خیره

بدن ساکت

فکرها

کوه آتشفشان

 

لحظه دیدار چه شیرین بود

زنبورها در حسرتش

گرچه کم بود

مثل آب پاک و زلال بود

مثل درخت سبز بود

مزه اش در دهانم شیرینی می کند

جلوی چشمم خود نمایی می کند

چه حس خوبی دارم

گرمم..گرمم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 16:39  توسط تیکا tika  | 

زن بت است

زن بت است ,الهه است ,مادر است, جادوگر است, پری است اما هرگز خودش نیست


سیمون دوبوار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:20  توسط تیکا tika  | 

دلم گرفت نوشتم ، امید همیشه هست

آسمان پوشیده از ابرهای سیاه و شوم بود، ولی بارانی در کار نبود.انگار خداوند هم از این مردم ناامید شده بود.دخترکی در حالی که زانوانش را در آغوش کشیده بود، در کنار جاده نشسته بود. آبشار موهای تیره رنگش بر روی صورتش خودنمایی می کرد. هوا سرد بود و دخترک مظلومانه با سرما می جنگید.مردم با عجله و بدون توجه به او از کنارش می گذشتند. به گمانم همه در آن شهر دچار مرز کوری شده بودند. بی روح و بی حس، کرخت و سرد.دخترک با خود می اندیشید که چه بر سر مردمش آمده است. در افکارش غوطه ور بود که ناگهان پیرمرد مهربانی به نزدش آمد. دخترک در نگاه اول چیزی را که چشمانش می دید باور نمی کرد. تا آنکه پیرمرد شروع به سخن گفتن کرد.

 

- چرا اینجا نشته ای دخترم؟


-جایی برای رفتن ندارم.-پس مادر و پدرت کجا هستند؟-پدرم؟؟؟ پدرم را به جرم کبوتر بودن گرفته اند.-مادرت چه؟ او کجاست؟-مادرم؟؟؟ او همچون آهویی زیبا بود. شکارش کردند.-چه کسانی؟ کدام شکارچی ها؟-کرکس های انسان نما آقا.-چرا از کسی کمک نمی خواهی؟-آقا گمان کنم شما متعلق به این شهر نیستید. مردم این شهر همه کورند. بیمارند. کسی مرا نمی بیند. همه به فکر خودشان هستند. می بینی؟ حتی نمی بینند که چه می خورند و چه می پوشند. حاضرند به خاطر یک نان کپک زده یکدیگر را بکشند. چطور انتظار دارید مرا ببینند؟-آخر چرا؟ چطور این بلا سرتان آمد؟-آقا مردم ناشکری کردند. قدرخورشید را تا زمانی که بالای سرشان بود ندانستند. روزی رسید که کرکسها حمله کردند. سیاهی خورشیدمان را بلعید. آن حیوانات شوم کبوتر ها و آهوها را دریدند. از آن زمان ابرهای سیاه جای خورشیدمان را گرفتند.-چرا مردم تلاشی برای بازگشت خورشید نمی کنند؟ چرا کرکس ها و کفتارها را بیرون نمی کنند.-آقا مردم نمی بینند. نگاهشان کن. می بینی؟ حتی متوجه نیستد کجا می خوابند. اگر غذای فاسد نیز به دستشان برسد میخورند. چون نمی بینند.-خوب چرا این سیاهی را حس نمی کنند؟ این سرمای غریب را؟-نمی توانند. حسی ندارند. ذهنشان خالی از خاطرات خوش است. امیدی ندارند. امید که نباشد قلب می میرد. حسی وجود نخواهد داشت. مردم من به این وضع عادت کرده اند.-کاش هیچ گاه گذارم به اینجا نمی افتاد. نمی توانستم تصور کنم که چنین مردمی هم وجود دارند. سوالی دارم دخترم. تو چرا مانند بقیه نیستی؟-جوابش ساده است آقا. من به خورشید ایمان دارم. امید به دیدن دوباره اش مرا زنده نگه می دارد. آقا یک چیز را هرگز فراموش نکنید. امید را.-دخترم آخر امید تو امیدی محال است. تو مانند یک شمع در میان تاریکی قدم بر می داری تا به خورشید گرما بخشت برسی. اما یک شمع در میان این سرمای شوم کاری نمی تواند انجام دهد. در نهایت به خاموشی می گراید.-اما آقا گرمای همین شمع کوچک ممکن است خیلی ها را به خود جذب کند. یخ های دلشان را باز کند. آنوقت است که می توان به جنگ سیاهی رفت و آن حیوانات شوم را بیرون راند. من ایمان دارم که بار دیگر خورشید را خواهم دید.-دخترم امروز من درس امید را از تو آموختم. از تو سپاسگذارم. بدان که همین شمع کوچک تو دل خیلی ها را مانند من روشن خواهد کرد. آشفته نباش. چون به زودی به دیدار خورشید خواهی رفت عزیزم.پیرمرد این را گفت و رقت. اکنون برقی در چشمان دخترک می درخشید. برق امید.

  

 
 
 


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 23:29  توسط   | 

خدا یه پله بالاتره

روی هر پله ای که باشی خدا یه پله بالاتره نه بخاطر اینکه خداست بخاطر اینکه دست تو بگیره .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 2:18  توسط   | 

دل ما ادما بی تقصیره

دل ما ادما اشتباه زیاد می کنه . فکر میکنم با اینکه بزرگترین ضربه ها  رو به خاطرش می خوریم بازم بی تقصیره .چرا خدا گذاشتش تو سینمون؟حتما حکمتی داره . همش کار خداست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 1:20  توسط   | 

حس می کنم

حس می کنم دیگه دوستم نداری

حس می کنم زیادی وجودم

چرا به این زودی از من بریدی

من که گل سرسبد تو بودم

حس می کنم تو این روزها نمی خوای

یه لحظه هم حتی منو ببینی

کاش می دونستم عشق دیروز من

فردا که شد تو با  کی همنشینی

دوستم نداری می دونم دوستم نداری

اما تو چشمات می خونم که بیقراری

خدا کنه که برگردی تو پیشم

بدون تو من دیوونه میشم

حس می کنم حضور من کنارت

باعث دل خستگی تو باشه

شاید سفر رفتن من یه فصل

تازه ای از  زندگی  تو   باشه

حس می کنم باید از این جا برم

جایی که هیچکی راهش بلد نیست

باید برم که قدر منو بدونی

یه مدتی تنها بمونی بد نیست

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 1:3  توسط   | 

حس گنگ من و دریا

کلبه ام پنجره ای باز به دریا دارد
خوب من , منظره خوب تماشا دارد
ساختم آینه ای را به بلندای خیال
تا خودت را به تماشای خودت وادارد
راز گیسوی تو دنیای شگفت انگیزی است
که به اندازه صد فلسفه معنا دارد
گوش کن , خواسته ام خواهش بی جایی نیست
اگر آیینه دستت بشوم جا دارد
چشم یک دهکده افتاده به زیبایی تو
یعنی این دهکده , یک دهکده رسوا دارد
کوزه بر دوش , سر چشمه بیا تا گویند
عجب این دهکده سرچشمه زیبا دارد
در تو یک وسوسه مبهم و سرگردان است
از همان وسوسه هایی که یهودا دارد
عشق را با همه شیرینی و شورانگیزی
لحظه هایی است که افسوس و دریغا دارد
بی قرار آمدن , آشفتن و آرام شدن
حس گنگی است که من دارم و دریا دارد
یخ نزن , رود معمایی من , جاری باش
دل دریاییم آغوش پذیرا دارد...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 1:8  توسط   | 

مهربونم

زور بازوي تو/ خم ابروي تو
ديوونه‌ام مي‌كنه/ چش جادوي تو
به قربون چشات/ خال روي لبات
الهي من بشم/ فداي خاك پات

مهربونم
دردت به جونم
از اون نگاهش
نمي شه دل كند
قد بلند و
موي كمند و
باباش كه مي بينه
مي افته ياد جدش
وقتي سواره‌س
يا كه پياده‌س
مي‌شناسدش
از قد بلندش

عزيز بابا
باشي سلامت
تو اين جوونا
فقط تو داري
چند تا علامت

يه خال گونه
قد نمونه
فقط با عموت
مي‌شي شونه يه شونه

فدات شه بابا
مي دوني حالا
عشق تو بابا رو
به صحرا مي‌كشونه

مي دوني دلم دوباره مسته
امشب دلم خيلي شكسته


اكثر گرگاي بيابون
ليلا و خاكستر مجنون
.
.
.

كاري با عقل ندارم
عقلو مي خوام چكار كنم
وقتي حسينو دارم

به جرم عشق و عاشقي
مي گن تو كافر هستي
بذار ملامت بكنن
عشق از حسين پرستي

عقلي تو سرم نمونده
بگم يه روز پريده
چشم جهان مثل ماها
ديوونه اي نديده

كي گفت يه روز عاقل بودم؟
من از ازل ديوونتم
ديوونه ي عشق حسين
همينجوري مي مونم

دل من از روز ازل
اسير يك نگاهه
حسينو دوس دارم آخه
خاطرخواهي گناهه

دل من از روز ازل
حسينو مي شناخته
به خاك نعلين حسين
خدا گلم رو ساخته

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 0:23  توسط   | 

عروسک همیشه داغدار تو

 گر چه 8 سال از پرواز بی بازگشتت میگذرد ولی غم فراغت همچنان باقی است .

 ۸  سال پیش در شبانگاه یک روز تابستانی از پشت یک تنهایی غمناک در شهر غریبه ها عزیز

 برای همیشه به سفر رفت . اگر چه زندگی کوتاهش بال و پری داشت با وسعت اندیشه ژرف

پرشی داشت به اندازه عشق و صفایی داشت به پهنای دریا ولی هنگام رفتن تمام بالهای

خسته اش غرق در اندوه بود و گلهای عشق و امید و ارزوهایش همه نشکفته پرپر بود و

 دستان پر مهرش هنوز محبت را جستجو میکرداو میرفت و جای انگشتان و گرمی نفسها و

 سوزانی نگاهش در قلب من جاودانه میماند.

 روانش شاد خوابش ارامترین خوابهای جهان نام نیکش طلوع بی غروب و یاد یادهایش و

عشق زیبایش جاودانه . 

                                                                در حسرت اخرین نگاهت

                                                                 aroosak همیشه داغدار تو  

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 1:42  توسط   | 

شبها که بغض می کنی

شبها که بغض میکنی  دنیا سقوط میکنه

زمان به صفر میرسه زمین سقوط میکنه

شبها که بغض میکنی به مرز مرگ میرسم

به گریه کوچ میکنم  ببین چه قدر بیکسم

دریایی از ارامشی من طرحی از خروش رود

زیباترین شبه جهان چشمای غمگین تو بود

پشت کدوم ساعت شب  در گیر این سفر شدی

چه دیر به هم رسیدیم و بی وقفه شکل هم شدیم

تو که به غنچه کردن گلای باغچه دلخوشی

از عمق خاکستر شب چگونه شعله میکشی

فرصت بده گریه کنم که بینهایت عاشقم

فکر گریز از شب و طوفان این حقایقم

بگو کجای زندگیم گم شده بودی عشق من

که خاطرات من همه در تو خلاصه میشدن

 شبها که بغض میکنی  دنیا سقوط میکنه

زمان به صفر میرسه زمین سقوط میکنه

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 14:45  توسط   | 

پروردگارا

 

پروردگارا !

                نگاه ارامت را از ابی رود گرفتم و در خزانه دستانم نگه داشتم

                تا در لحظه های طوفانی و سیاه زیر الاچیق لطفت قرار بگیرم

                 ودر باور ، به باور برسم که در پناه تو راه هیچ گزندی نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 1:2  توسط   | 

عناوين آخرين مطالب ارسالي
» بهترین ها
» خداحافظ
» لباس های شيک مجلسی ( مدل لباس و آرایش )
» لباس های مجلسی و شيک زنانه ( مدل لباس و آرایش )
» دختران ایران
» عکسهای جالب از چادرهای جدید
» ساري در 2009
» مدل لباس عروس 2009
» خواهران مدل!
» عكس هاي Vinitha Menon مدل هندي
» عكس هاي Tori Praver (مدل)
» یا خدا اشتباه میکنه یا مامان (طنز کودکانه)
» اندرزهایی از فلان بن هیچکس
» بهترین لینک ها
» جاذبه هاي گردشگري ايران
» مشاوره خانواده
» تصاویری از ورزش زیبای موج سواری خانمها
» عكسهاي بسيار خنده دار به شرط چاقو!
» ماشین فول سیستم ،دیگه تو از یک ماشین چی میخوای - حتما ببین
» 51 نفر کاندید دختر شایسته آمریکا در سال 2009 (MISS USA 2009)
» عکس های زیبا از لوپووا دختر جذاب روس قهرمان بیلیارد جهان در سال 2009
» این دختر واقعا شبیه عروسکه!
» دختری ناز شبیه خرگوش
» چند مدل لباس برای بچه ها
» وابستگی آفت عشق
» اگر چنين هستيد ، صبر كنيد ، ازدواج نكنيد
» باورهاي منطقي در مورد انتخاب همسر
» معناي ازدواج _ رابطه عشق و ازدواج
» تفاوت عشق و هوس{ در ارتباط دختر و پسر یا در ازدواج}
» اختلاف سنی دختر و پسر در ازدواج ( دختر بزرگتر از پسر باشد)