تبليغاتX
۩ تیکا ۩ ☺شاد باشیم و بخندیم بیا☻

۩ تیکا ۩ ☺شاد باشیم و بخندیم بیا☻

اس ام اس جدید ، عکس جدید ، آهنگ های جدید

دريا و مرد

دريا و مرد

تنها، و روي ساحل،

مردي به راه مي گذرد.

نزديك پاي او

دريا، همه صدا.

شب، گيج در تلاطم امواج.

باد هراس پيكر

رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد

نقش خطر را پر رنگ مي كند.

انگار

هي مي زند كه: مرد! كجا مي روي، كجا؟

و مرد مي رود به ره خويش.

و باد سرگردان

هي مي زند دوباره: كجا مي روي؟

و مرد مي رود.

و باد همچنان . . .

 

امواج، بي امان،

از راه مي رسند

لبريز از غرور تهاجم.

موجي پر از نهيب

ره مي كشد به ساحل و مي بلعد

يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.

 

دريا، همه صدا.

شب، گيج در تلاطم امواج.

باد هراس پيكر

رو مي كند به ساحل و . . .

"سهراب سپهری"
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 4:53  توسط تیکا tika  | 

مريم ھوله ( ھیچ مطلق )

ھیچ مطلق


چه بینھايتي ! مثل وقتي كه پلكم را مي بندم !

تو كه ھرگز از ماه فرو نیفتادي ھرگز آسمان تو را نیافت

چگونه زير پاي من له شدي تا از آتشي پشت آسمان به من خبر دھي ! ؟ !

ما ساده بوديم حتي سايه مان ما را نمي شناخت

و لايتناھي كه ھیچ مطلق بود ما را ترسانده بود !!

برايت ھزاران داستان نوشته بودند اما من داستان تو را از بر بودم

تو را ھرگز كسي نديده بود تا سخني حتا گفته باشي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 20:20  توسط تیکا tika  | 

ترانه هاي عاشقانه مريم حيدرزاده ( من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام )

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

عطر زرد گل ياس رو نمي خوام
نمره ي بيست آلاسو نمي خوام
من فقط واسه چش تو جون مي دم
عاشقاي بي حواسو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونارو نمي خوام
نفسم تويي هوارو نمي خوام
عشق رو نقطه ي جوشو نمي خوام
دوره گرد گل فروشو نمي خوام
اوني آه چشاش به رنگ عسله
مجنون خونه به دوشو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونارو نمي خوام
نفسم تويي هوارو نمي خوام
من آسي با قد رعنا نمي خوام
چشاي درشت و گيرا نمي خوام
دوس دارم قايق سواري رو ، ولي
جز تو از هيچ آسي دريا نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوارو نمي خوام
موهاي خيلي پريشون نمي خوام
آدم زيادي مجنون نمي خوام
مي دوني چشم منو گرفتي و
جز تو هيچي از خدامون نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
چشم شرقي سياهو نمي خوام
صورتاي مثل ماهو نمي خوام
آخه وقتي تو تو فكر من باشي
حق دارم بگم گناهو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
حرفاي نقره اي رنگ رو نمي خوام
او دو تا چشم قشنگو نمي خوام
حتي اون آه بلده شكار آنه
صاحب تير و تفنگو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
شعراي ساده و تازه نمي خوام
اونكه مي گه اهل سازه نمي خوام
من دلم مي خواد تو رو داشته باشم
واسه ي اينم اجازه نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام

سفر دور جهانو نمي خوام
رنگاي رنگين آمانو نمي خوام
لحظه و ساعت عمر من تويي
تو آه نيستي من زمانو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
فالاي جور واجور رو نمي خوام
نامه هاي راه دور و نمي خوام
واسه چي برم ستاره بچينم
ماه من تويي آه نور و نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
آذر و خرداد و تير نمي خوام
آدماي سر به زير نمي خوام
من خودم تو چشم تو زندونيم
حق دارم بگم ، اسيرو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
حرف خيلي عاشقونه نمي خوام
دل رسوا و ديوونه نمي خوام
يا تو ، يا هيچكس ديگه به خدا
خدا هم خودش مي دونه ، نمي خوام
خرداد و اردي بهشت و نمي خوام
بي تو من اين سرنوشتو نمي خوام
يكي پرسيد اگه آخرش نشه
حتي اين خيال زشتو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
بي تو چيزي از اين عالم نمي خوام
تو فرشته اي من آدم نمي خوام
مي دوني خيلي زيادي واسه من
هميشه عادتمه ، آم نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
من و باش شعر و نوشتم واسه آي
تويي آه گفتي شما رو نمي خوام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 18:20  توسط تیکا tika  | 

افق ( روسیتر ورثینگتن ریموند )

افق

زندگی بی پایان است و عشق ابدی ؛

                                             و مرگ تنها یک افق است ؛

       و افق چیزی جز محدوده ی دید ما نیست .

                                                 روسیتر ورثینگتن ریموند

Rossiter Worthington Raymond                                  

 

در ساحل ایستاده ام و به کشتی بزرگی که مجموعه ای از قدرت و زیبایی است و با سپردن بادبان های سفید خود به نسیم صبحگاهی عازم اقیانوس آبی است ، می نگرم .

همانجا می ایستم و کشتی را آنقدر با نگاهم دنبال می کنم که در افق ، درست در نقطه ای که دریا و آسمان در هم می آمیزند ، به لکه ابر سفیدی تبدیل می شود که از آسمان آویزان شده باشد .

در این لحظه ، کسی در کنارم به سخن می آید و می گوید : « او دیگر رفت . »

« کجا رفت ؟ »

از محدوده ی دید من رفت . فقط همین .

بدنه ، تیر و دکل بزرگ کشتی به همان اندازه ای است که پیش من بود . هیچ تغییری در قدرت تحمل بار و کشیدن آن به بندر مقدر پدید نیامده است .

کوچک شدن تدریجی اندازه ی کشتی از دید من است نه در خود کشتی . و درست در لحظه ای که کسی در کنار من جمله ی « او دیگر رفت » را بر زبان می آورد ، چشمان دیگری هستند که آمدن او را انتظار می کشند و صداهایی هستند که با شادی فریاد بر می آورند که :

« اوناهاش ، داره می آد ! »

و این مرگ است .لاادری          

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 18:58  توسط تیکا tika  | 

زندگی مثل زمان در گذر است!

زندگی آرام است

مثل آرامش يک خواب بلند

زندگی شيرين است

مثل شيرينی يک روز قشنگ

زندگی رؤيايی‌ست

مثل رؤيای یِكی كودک ناز

زندگی زيبايی‌ست

مثل زيبايی يک غنچۀ باز

زندگی تک‌تک اين ساعت‌هاست

زندگی چرخش اين عقربه‌هاست

زندگی راز دل مادر من

زندگی پينۀ دست پدر است

زندگی مثل زمان در گذر است!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 18:21  توسط تیکا tika  | 

مهندس و تاجر ~=<<< mohandes & tAjer >>>=~

مهندس و تاجر

يک مهندس و يک تاجر در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. مهندس رو به تاجر کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ تاجر که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. مهندس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سؤال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال می‌کنيد و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. تاجر مجدداً معذرت خواست و چشم‌هايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، مهندس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سؤال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سؤال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. اين پيشنهاد چرت تاجر را پاره کرد و رضايت داد که با مهندس بازى کند.

مهندس نخستين سؤال را مطرح کرد: «فاصلۀ زمين تا ماه چقدر است؟»

تاجر بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به مهندس داد. حالا نوبت خودش بود. تاجر گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين می‌آيد ۴ پا؟»

مهندس نگاه تعجب‌آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانۀ کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سؤال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، تاجر را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. تاجر مؤدبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. مهندس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سؤالت چه بود؟»

تاجر دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به مهندس داد و رويش را برگرداند و خوابيد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 18:9  توسط تیکا tika  | 

Fal-eHafiz +Love

Love

بشنو ای گوش بر فسانه ی عشق            از صریر قلم ترانه ای عشق

قلم اینک چو نی به لحن صریر            قصه ی عشق می کند تقریر
عشق مفتاح معدن جودست                  هرچه بینی  به عشق موجودست
حق چو حسن کمال اسما دید              آنچنان اش نهفته نپسندید
خواست اظهار آن کمال کند               عرض آن حسن وآن جمال کند
خواست تا در مجالی اعیان               سرمستور او رسد به عیان
چون ز حق یافت انبعاث این خواست    فتنه ی عشق وعاشقی برخاست
هست با نیست  عشق درپیوست       نیست  زآن عشق  نقش هستی بست
   سایه وآفتاب راباهم               نسبت جذب عشق شد محکم


Fal-eHafiz

دست از طلب ندارم تاکام من برآید
یاتن رسدبه جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم رابعدازوفات وبنگر
کزآتش درونم دودازکفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوندوحیران
بگشای لب که فریادازمردوزن برآید
جان برلب است وحسرت دردل که ازلبانش
نگرفته هیچ کامی جان ازبدن برآید
از حسرت دهانش آمدبه تنگ جانم
خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید
گویندذکرخیرش درخیل عشقبازان
هرجاکه نام حافظ درانجمن برآید


Till you grant my wish,I won't give up my demand
I will reach the Soul of Souls,or be buried in this land.
When I am dead and buried,open my grave and see
Smoke rising from my crops,by my inner fire fanned.
Show Thy face to the people,awe-struck and radiant
Man and woman will cry out,at Thy smallest command.
I am tired of this life,jealousy eats away my heart
Without a kiss from your lips,I end my worldly errand.
In search of those sweet lips,I have spent my whole life
Desires of the deprived,those lips with reprriand.
In the circles of the lovers,his goodness they understand,
With reverence,Hafiz's name,they pass from hand to hand.



+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 18:0  توسط تیکا tika  | 

عشقبازی به همین آسانی است..

عشق بازی به همین آسانی است...

 

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما!

عشقبازی به همین آسانی است...

شاعری با کلماتی شیرین

دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است...

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنج‌ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است...

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار

عرضۀ سالم کالای ارزان به همه

لقمۀ نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

 

عشقبازی به همین آسانی است...

 

مجتبی کاشانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:59  توسط تیکا tika  | 

محبت

محبت
 
 
ز غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
 
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
 
غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد
 
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:48  توسط تیکا tika  | 

مهتاب

مهتاب

 

 

آفتاب با من بیگانه است

مهتاب فاصله است

ستاره ها هویت مرا انکار می کنند

عریضه ی عشق

انگشت طرد می خورد

اما جاده

سنگ

به

سنگ

صدای گام های مرا تکرار می کند

زخم ها فقر است

مرگ تا حضیره ی باغ گسترده است

با همه ی رنجمایه

در چند جمله پی هم

دوستت دارم

دوستت دارم

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:41  توسط تیکا tika  | 

رفیق باوفایم

مبرهرگزتواز یادم ، که من باعشق توشادم

تو ای زیباترین زیبا ، تویی معنای فریادم

بمان بامن،که خیلی تنهایم، زشوق دیدنت مستم

بخوان اوای قلبم را،که توتنهارفیق باوفایم هستی.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 2:33  توسط   | 

عروسک تولدت مبارک

عشق من گلم عروسک روز میلادت مبارک

ارزو دارم سلامت زنده باشی تا قیامت

الهی بشه بتونم قدر عشقت بدونم

دوست دارم باشی و باشم تا ابد پیشت بمونم

دوست دارم ستاره ها رو دونه دونه عاشقونه

بیارم پیشکش چشمات چشمایی که مهربونه

این منم همیشه تنها میخوامت قد یه دنیا

من مثل کویری خشکم اون تویی همیشه دریا

دوست دارم برات یه خونه با ترانه هام بسازم

دوست دارم هر چی که دارم پای عشق تو ببازم

دوست دارم تموم عمرم این جوری زنده بمونم

تو ، تو زندگیم نباشی مگه میشه نمیتونم

دختر شرقی عاشق ای همیشه ساده من

اسب قصه رو خبر کن چون تویی شهزاده من

تا بیای به رسم پیشواز میارن فرشته هارو

بوسه عشق ومیکارم رو لبای قرمز تو

دوست دارم عشق من عزیزم

به تماشای چشای تو بشینم

دوست دارم همیشه خنده رولبات ببینم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 2:30  توسط   | 

داستان عاشقانه : " عاشق خجالتی "

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت دیدن فیلم و خوردن  3  بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !

برگرفته از :www.love71.mihanblog.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 18:36  توسط تیکا tika  | 

عمو سبزي‌فروش- داستان واقعي دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان

عمو سبزي‌فروش- داستان واقعي
 

داستاني که در زير نقل مي‌شود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:

«ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل مي‌کرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.

چاره‌اي نداشتيم. همۀ ايراني‌ها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به‌ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نمي‌دانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند...

اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ مي‌دانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزي‌فروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزي‌فروش که سرود نمي‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم:«عمو سبزي‌فروش . . . بله. سبزي کم‌فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله» فرياد شادي از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيۀ شعر روي کلمۀ «بله» بود که همه با صداي بم و زير مي‌خوانديم. همۀ شعر را نمي‌دانستيم. با توافق هم‌ديگر، «سرود ملي» به اين‌صورت تدوين شد:

عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سبزي کم‌فروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . . بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله.
زال‌زالک داري؟ . . . . . بله...
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! .. . . بله.

……………

اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يک‌شکل و يک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان ، «عمو سبزي‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوري که صداي «بله» در استاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خير گذشت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 2:8  توسط تیکا tika  | 

پابلو نرودا

تو را دوست نمي‌دارم

گرچه گلي در نظر آيي

يا ياقوت زردي

يا ميخكي

كه آتش، آن‌ها را به كشتن خواهد داد

تو را دوست مي‌دارم

چونان حقايق تاريك

كه دوست‌داشتني هستند

من حقيقت تو را دوست مي‌دارم

اگر گياهي باشي كه هيچ‌گاه شكوفه نداده است

باز دوستت مي‌دارم

حقيقت مطلق تورا

و عشقي كه از تو

در بدنم زندگي مي‌كند

دوستت مي‌دارم، بي‌آنكه بدانم چرا؟

يا چه زماني؟ در كجا؟

تو را آشكارا دوست مي‌دارم

ما به هم نزديكيم

به قدري نزديك كه دستان تو بر سينه‌ام

همان دستان من است

به قدري كه بستن چشمان تو

همان به خواب رفتن من است

پابلو نرودا
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 1:28  توسط تیکا tika  | 

NEVER LIE TO A WOMAN هرگز به زن دروغ نگو

NEVER LIE TO A WOMAN!

 

 

A man called home to his wife and said, "Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم"

 

 

We'll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I'v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out 

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

 

my rod and fishing box, we're Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up" "Oh! Please pack my new blue silk pajamas."

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار

 

The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..

 

The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

 

The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

 

He said, "Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn't you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?"

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟"

 

You'll love the answer...

جواب زن خیلی جالب بود...

 

The wife replied, "I did. They're in your fishing box....."

زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 1:21  توسط تیکا tika  | 

احمد شاملو بهار خاموش

بهار خاموش

بر آن فانوس كه ش دستي نيفروخت

بر آن دوكي كه بر رف بي صدا ماند

بر آن آئينة زنگار بسته

بر آن گهواره كه ش دستي نجنباند

 

بر آن حلقه كه كس بر در نكوبيد

بر آن در كه ش كسي نگشود ديگر

بر آن پله كه بر جا مانده خاموش

كسش ننهاده ديري پاي بر سر ـ

 

بهار منتظر بي مصرف افتاد!

به هر بامي درنگي كرد و بگذشت

به هر كوئي صدائي كرد و استاد

ولي نامد جواب از قريه، نز دشت.

 

نه دود از كومه ئي برخاست در ده

نه چوپاني به صحرا دم به ني داد

نه گل روئيد، نه زنبور پر زد

نه مرغ كدخدا برداشت فرياد.

 

 

به صد اميد آمد، رفت نوميد

بهار ـ آري بر او نگشود كس در.

درين ويران به رويش كس نخنديد

كسي تاجي ز گل ننهاد بر سر.

 

كسي از كومه سر بيرون نياورد

نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقي.

هوا با ضربه هاي دف نجنبيد

گل خودروي بر نامد ز باغي.

 

نه آدم ها، نه گاوآهن، نه اسبان

نه زن، نه بچه . . . ده خاموش، خاموش.

نه كبكنجير مي خواند به دره

نه بر پسته شكوفه مي زند جوش.

 

به هيچ ارابه ئي اسبي نبستند

سرود پتك آهنگر نيامد

كسي خيشي نبرد از ده به مزرع

سگ گله به عوعو در نيامد.

 

كسي پيدا نشد غمناك و خوشحال

كه پا بر جادة خلوت گذارد

كسي پيدا نشد در مقدم سال

كه شادان يا غمين آهي برآرد.

 

غروب روز اول ليك، تنها

درين خلوتگه غوكان مفلوك

به ياد آن حكايت ها كه رفته ست

ز عمق بركه يك دم ناله زد غوك . . .

 

 

بهار آمد، نبود اما حياتي

درين ويرانسراي محنت آور

بهار آمد، دريغا از نشاطي

كه شمع افروزد و بگشايدش در!

احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 18:41  توسط تیکا tika  | 

شاعر:رحیم معینی کرمانشاهی


 

بگذر از كوي ما
كن نظر سوي ما
به هر طرف ببين شروع كنم
در پي من دوان
گشته پير و جوان
از اين جنون چه گفت و گو كنم

به گريه ندامتم
ز انتظار بي پايه اي
چو مي كند ملامتم
ز جفاي تو همسايه اي
به گريه ندامتم
ز انتظار بي پايه اي
چو مي كند ملامتم
ز جفاي تو همسايه اي
چه گفت و گو براي او كنم
بر اين بلا چگونه خو كنم

اي فرزانگان بر ديوانگان
اين ملامت چرا كنيد
كم تماشاي ما كنيد
از من بگذريد
راه خود رويد
عاشقان ما را رها كنيد
كم تماشاي ما كنيد

مگر به شهر شما
قسم شما را به خدا
جنون عاشقي تماشا دارد
بسوزد آن كه هست و حاشا دارد

 

شاعر:رحیم معینی کرمانشاهی

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 18:16  توسط تیکا tika  | 

مثــل مــداد بــاش !

مثــل مــداد بــاش !

پسرک از پدر بزرگش پرسید :

- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 1:38  توسط تیکا tika  | 

افسانۀ آفرينش (صادق هدايت) خيمه شب بازی در سه پرده

افسانۀ آفرينش

(صادق هدايت)

خيمه شب بازی در سه پرده

 

«ﭘﻴﺮ ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت»

«آفرين بر نظر پـاک خطاپوشش باد»

حافظ

 

آدرین مزون نو

پاریس

١٩۴۶


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 5:9  توسط تیکا tika  | 

موزو انشا عزدواج

موزو انشا

عزدواج

هر وقت من یک کار خوب می‌کنم مامانم به من می‌گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می‌گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده‌ام و مامانم قول پنج‌تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می‌کرده که مامانش به اندازۀ استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود، چون بابایمان همیشه می‌گوید مشکلات انسان را آدم می‌کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله‌مان خیلی به هم می‌خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می‌گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می‌شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم‌های بزرگی بوده‌اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم‌های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است. اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی‌خواهد و دایی مختار هم از زندان در می‌آید. من تا حالا کلی سکه جم کرده‌ام و می‌خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه‌اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی‌کند. همین خرج‌های ازافی باعث می‌شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دایی مختار می‌گفت پدر خانومش چترباز بود. خوب شاید حقوق چتربازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده‌ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان‌تر است، هم خوشمزه‌تر است. تازه وقتی می‌خوری خش‌خش هم می‌کند!

اگر آدم زن خانه‌دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زنِ دایی مختار هم خانه‌دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می‌گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته‌اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می‌خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می‌ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می‌ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می‌کند بعد آشتی می‌کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می‌کند بعد خانومش می‌رود دادگاه شکایت می‌کند بعد می‌آیند دایی مختار را می‌برند زندان. البته زندان آدم را مرد می‌کند. عزدواج هم آدم را مرد می‌کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 4:30  توسط تیکا tika  | 

اولین بوسه جهان چگونه کشف شد؟

 

اولین بوسه جهان چگونه کشف شد؟

 در زمان های بسیار قدیم زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند.

 مرد دستهایش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بینداز. زن هم دست هایش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چکار کنم؟

 ناچار با لب برداشت.

 شیرین بود. ادامه دادند.

 

 

www.max-sms.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 3:31  توسط تیکا tika  | 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه شورش است که در خلق عالم است


باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
بیا ادامه شعر ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 1:37  توسط تیکا tika  | 

یاد من باش

وقتی شب از کوچه رد شد  حکم خنده تا ابد شد

وقتی گل صد تا سبد شد  یاد من باش یاد من باش

وقتی غم خونه نشین شد وقتی سایه نقطه چین شد

روزگار بهتر از این شد یاد من باش یاد من باش

هر جا راه بسته دیدی ایینه شکسته دیدی

یا یه مرد خسته دیدی یاد من باش یاد من باش

سر پیچ هر ترانه پشت هر حرف و بهانه

تا همیشه عاشقانه یاد من باش یاد من باش

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 0:51  توسط   | 

الفبــــای زنــــدگی !

الفبــــای زنــــدگی !

 
الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها

ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم

پ: پویاپی برای پیوستن به خروش حیات

ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها

ث: ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها

ج: جسارت برای ادامه زیستن

چ: چاره اندیشی برای گریز از گرداب اشتباه

ح: حق شناسی برای تزکیه نفس

خ: خودداری برای تمرین استقامت

د: دور اندیشی برای تحول تاریخ

‌ذ: ذکر گوپی برای اخلاص عمل

ر: رضایت مندی برای احساس شعف

ز: زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها

ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق دردها

س: سخاوت برای گشایش کارها

ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج

ص: صداقت برای بقای دوستی

ض: ضمانت برای پایبندی به عهد

ط: طاقت برای تحمل شکست

ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف

ع: عطوفت برای غنچه نشکفته باورها

غ: غیرت برای بقای انسانیت

ف: فداکاری برای قلب های دردمند

ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل

ک: کرامت برای نگاهی از سر عشق

گ: گذشت برای پالایش احساس

ل: لیاقت برای تحقق امیدها

م: محبت برای نگاه معصوم یک کودک

ن: نکته بینی برای دیدن نادیده ها

و: واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستی

ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها

ی: یکرنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 2:55  توسط تیکا tika  | 

اشــك عــاشق

اشــك عــاشق

قطره؛ دلش دریا می خواست


خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود

هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!

                            قطره عبور كرد و گذشت

                                  قطره پشت سر گذاشت

                                        قطره ایستاد و منجمد شد

                                              قطره روان شد و راه افتاد

                                                    قطره از دست داد و به آسمان رفت


و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت


تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!

                                     خدا قطره را به دریا رساند

                                                قطره طعم دریا را چشید

                                                            طعم دریا شدن را


اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟

خدا گفت : هست!

قطره گفت : پس من آن را می خواهم

بزرگ ترین را، و بی نهایت را
!


پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!

و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد

اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت

قطره از قلب عاشق عبور كرد!

و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :

حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!
 

تیکا اس ام اس| www.max-sms.blogfa.com

تقدیم به عاشقــان سرور و سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین (ع)


با تشكر از : خانم محبوبه كاظمی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 2:48  توسط تیکا tika  | 

عشق یعنی انجام ندادن

شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و وقتی به استراحتگاهی می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند. همسفران نزدیک شیوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده شیوانا بودند. یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا می شد. اما آن دیگری همراه شیوانا و شاگردانش و بسیاری دیگر از کاروانیان از گروه جدا نمی شد. یک روز در حین پیاده روی یکی  از شاگردان شیوانا از او سوالی در مورد معنای واقعی عشق پرسید. همسفر خوشگذران این سوال را شنید و خود را علاقه مند نشان داد و گفت:" عشق یعنی برخورد من با زندگی! تجربه های شیرین زندگی را برخودم حرام نمی کنم. همسرم که در دهکده از کارهای من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما یا بقیه خبردار شد با خرید هدیه ای او را راضی به چشم پوشی می کنم. به هر صورت وقتی که به دهکده برگردم او چاره ای جز بخشیدن من ندارد. بنابراین من از هیچ تجربه لذت بخشی خودم را محروم نکردم و هم با خرید هدایای فراوان عشق همسرم را حفظ کردم. این می شود معنای واقعی عشق!"

شیوانا رو به شاگرد کرد و گفت:" این دوست ما از یک لحاظ حق دارد. عشق یعنی انجام کارهایی که محبوب را خوشحال می کند. اما این همه عشق نیست. بلکه چیزی مهم تر از آن هست که این رفیق دوم ما که در طول سفر به همسر خود وفادار است و حتی در غیبت او خیانت هم نمی کند، دارد به آن عمل می کند. بیائید از او بپرسیم چرا همچون همکارش پی عیاشی و عشرت نمی رود؟"

مرد دوم که سربه زیر و پابند اخلاقیات بود تبسمی کرد و گفت:" به نظر من عشق فقط این نیست که کارهایی که محبوب را خوشایند است انجام دهیم. بلکه معنای آن این است که از کارهایی که موجب ناراحتی و آزردگی خاطر محبوب می شود دوری جوئیم. من چون می دانم که انجام حرکتی زشت از سوی من ، حتی اگر همسرم هم خبردار نشود، می تواند روزی روزگاری موجب آزردگی خاطر او شود و چه بسا این روزی روزگار در آن دنیا و پس از مرگ باشد، بازهم دلم نمی آید خاطر او را مکدر سازم و به همین خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقی را در مورد خودم اجرا می کنم و نسبت به آن سخت گیر هستم. "

شیوانا سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت:" دقیقا این معنای عشق است. مهم نیست که برای ربودن دل محبوب چقدر از خودت مایه می گذاری و چقدر زحمت می کشی و چه کارهای متنوعی را انجام می دهی تا خود را برای او دلپذیر سازی و سمت نگاهش را به سوی خود بگردانی. بلکه عشق یعنی مواظب رفتار و حرکات خود باشی و عملی مرتکب نشوی که محبوب ناراحت شود. این معنای واقعی دوست داشتن است."

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 1:27  توسط   | 

خاک کویر

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو برخورد مسیرم ، که بمیرم

یک قطره ابم که در اندیشه دریا

 افتادم و باید بپذیرم ، که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در اغوش بگیرم که بمیرم

از زندگی بی تو گریزانم و بیزار

انقدر که بگذار،  بمیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد ! چه جای نگرانی است ؟

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 1:8  توسط   | 

بهانه

 

برایم نوشته بودی

                                        (( ای عشق همه بهانه از توست  ))

اما ثابت کردی همه از بی وفایی توست

 حالامی نویسم

                                       (( ای بی وفایی همه بهانه از توست )).

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 1:5  توسط   | 

التماس نقره ای

دلم برای دلت تنگ می شود گاهی

ز سوز حادثه عشق می کشد اهی

اگر تو نخواهی ببینمت باشد

فقط تو را به خدایت قسم نشو راهی

چشم های تو زود است تر شود بس کن

برای گریه فقط یک بهانه می خواهی

حرف اخر دل را بگو که بی تابم

بگو ،بگو تو همان اتفاق دلخواهی .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 0:58  توسط   | 

جای خالی

وقتی که بودی نفهمیدمت وقتی که رفتی نفهمیدمت و حالا که نیستی ....

حالا جای خالی ات را احساس میکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 1:3  توسط   | 

داستان كوتاه متشكرم اثر آنتوان چخوف

داستان كوتاه متشكرم

اثر آنتوان چخوف


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 14:13  توسط تیکا tika  | 

حکایت و داستان دی 87

نمی توانم !كلاس چهارم "دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:30  توسط تیکا tika  | 

حکایت( سفر به اعماق تاريك خيال)

سفر به اعماق تاريك خيال

وقتي يه گربه مي اومد روي ديوار ، توي آفتابي هواي پاك روزهاي خوب از درخت سيب بوي تازگي فواره مي زد ، مرغها گربه رو مي ديدند چشمكي به هم مي زدند و ريسه مي رفتند ، جوجه ها همديگر رو خبـر مي كردن و مي دُيدن پيش مرغشـون.

بیا بخون ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 2:25  توسط تیکا tika  | 

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه ای که دامادهايش به او دارند را ارزيابی کند.

يکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم ميزدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شيرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکينگ خانه داماد بود و روی شيشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روی شيشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخری رسيد.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

اما داماد از جايش تکان نخورد.

او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم؟

همين طور ايستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح يک ماشين بی ام ‌و آخرين مدل جلوی پارکينگ خانه داماد سوم بود که روی شيشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 1:1  توسط تیکا tika  | 

و خداوند عشق را آفرید !

و خداوند عشق را آفرید !روز اول: در ابتدا خداوند آسمانها و زمین را آفریدروز دوم: و خداوند آسمانها و زمین را از هم جدا ساختروز سوم: و خداوند روی زمین نباتات رویانيدروز چهارم: و خداوند آسمان را به نور نیرها روشن ساخت
روز پنجم: و خداوند زمین و آسمان را به انبوه جانوران پر کردروز ششم: و خداوند آدم را بصورت خویش آفریدروز هفتم: و خدا همه چیز را دید که نیکوست. پس از کار خود فارغ شد

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 1:14  توسط تیکا tika  | 

بنام مهربانترین مهربانان



بنام مهربانترین مهربانان
 

    *

      سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیس زیبایی نخواهد شد از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیسی زیباست.

    *

      فراموش کن چیزی را که نمی توانی بدست آوری و بدست بیاور چیزی را که نمی توانی فراموش کنی.

    *

      سریع ترین راه دریافت عشق بخشیدن آن به دیگران است.

    *

      آرزوهاتو یه جا یاداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که چیزی که امروز داری دیروز آرزوشو کردی.

    *

      برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد . زیر آنها بر این باورند كه یا راهی خواهیم یافت یا راهی خواهیم ساخت .

    *

      در نبرد میان انسانهای سخت و روزهای سخت این انسانهای سخت هستند که میمانند نه روزهای سخت.
       

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 11:9  توسط تیکا tika  | 

داستان و حکایت 87

روزی شاگردان نزدحکیم رفتندوپرسیدند: استاد زیبایی انسان درچیست؟ حکیم 2 کاسه کنارشاگردان گذاشت وگفت: به این 2کاسه نگاه کنید اولی ازطلا درست شده است ودرونش زهراست ودومی کاسه ای گلیست ودرونش آب گوارا است، شما کدام رامیخورید؟ شاگردان جواب دادند: کاسه گلی را. حکیم گفت: آدمی هم همچون این کاسه است. آنچه که آدمی رازیبامیکند درونش واخلاقش است. درکنارصورتمان باید سیرتمان رازیباکنیم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 10:43  توسط تیکا tika  | 

آف های تازه رسیده +عاشقانه87

توی خشکیه دلامون توی بغض بی صدامون عاشقی یه حرف تازست عطر اون توی هوامون میزنه نبض زمونه توی بیشه ی دل ما قصه ی عشق من و تو میرسه به گوش ابرا نم نمک میباره بارون روی گونه های خشک بیشه بیشه ی خشک دلامون می سازم دو تا ز بیشه می خونیم با هم ترانه ترانه های عاشقانه تو ی هر جا کوی و برزن پر میشه آوای تو و من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 10:30  توسط تیکا tika  | 

آف های تازه رسیده 87 آذر+ داستان و حکایت

روزی شاگردان نزدحکیم رفتندوپرسیدند: استاد زیبایی انسان درچیست؟ حکیم 2 کاسه کنارشاگردان گذاشت وگفت: به این 2کاسه نگاه کنید اولی ازطلا درست شده است ودرونش زهراست ودومی کاسه ای گلیست ودرونش آب گوارا است، شما کدام رامیخورید؟ شاگردان جواب دادند: کاسه گلی را. حکیم گفت: آدمی هم همچون این کاسه است. آنچه که آدمی رازیبامیکند درونش واخلاقش است. درکنارصورتمان باید سیرتمان رازیباکنیم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 10:12  توسط تیکا tika  | 

برای عروسک های هباء...

برای عروسک های هباء...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 2:36  توسط تیکا tika  | 

هوای حوا

دل منِ یِِِِِه روز به دریا زدو رفت پشت پا به رسم دنیا زدو رفتِ حیوونی تازگی ادم شده بود به سرش هوای حوا زدورفت
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 19:3  توسط تیکا tika  | 

تقديم به كسي كه خييييلي دوستش دارم

سرگرمي تو شده بازي با اين دل غمگين و خستم / يادت نمياد اون همه قول و قرارايي كه با تو بستم/با اين همه ظلم تو ببين باز چه جوري پاي اين همه قول و قرار من نشستم/ نشكن دلمو به خدا آهم مي گيره دامنتو عاقبت يه روز/ نگو بي خبري نگو نميدوني دلم پر از يه نفرين سينه سوز / نگو بي خبري نگو نميدوني وقتي كه نيستي گريه شده كار اين دل عاشق شب و روز
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 19:3  توسط تیکا tika  | 

قصه

قصه از كجا شروع شد
شدم به مهربون ي On از چت و ميل شبونه از پي ام دادن تو روم و يه سلامه عاشقونه
هاي عاشقونه Off قشنگم باز Friend List از OnLine كه بگم با تو مي چتم تا بگم بموني
ايميل هاي ب ي نشونه اين ياهو كاشك ي همين جور ي ب مونه عشقه تو براي قلبم اولين و
ه تو بمون ي،يا OffLine ه اگه OnLine آخرينه تويي تنها هم زبونم كه هميشه نازنينه اگه
نموني تو واسم هنوز هموني كه برام عزيز تريني تو واسم هنوز هموني كه برام عزيزتريني
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 14:0  توسط تیکا tika  | 

کتاب

Password :   www.irebooks. com-www.ircdvd. com

ردیف

نام کتاب

نویسنده

زبان فرمت حجم

دریافت

1

دانلود کتاب تاریخ وفرهنگ زورخانه

غلامرضا انصافپور

FA

PDF

3.35MB

Download

2

دانلود کتاب تغذيه ورزشكار

آریالینک 

FA

PDF

42KB

Download
3

دانلود کتاب ورزش تای چی چوان چیست؟

حاجی پروانه 

FA

PDF

382KB

Download
4

دانلود كتاب آموزش تصويري بازي بيليارد

 -

FA

PDF

248KB

Download
5

دانلود كتاب اطلاعات روز بدنسازي

زحمتكش- فتحي

FA

PDF

164KB

Download
 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 4:1  توسط تیکا tika  | 

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو 

 ازت

دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو 

 قلبت هدیه 

 داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت 

 شی 

 حس کنی که هنوز هم دوسش داری 

 

چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری

تکیه بدی 

 که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له

شده 

 

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف

بزنی اما

وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی 

 

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک

گونه ها 

 تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که

هنوز هم دوسش داری 

 

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی

و هزار

بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 7:48  توسط تیکا tika  | 

زخم‌ها

زخم‌ها

همه‌ي ما زخم‌هايي داريم

روي بازو يا ساق پا

زخم‌هايي قديمي

که داستان دارند

که مي‌شود

با آن‌ها

ما را شناسايي کرد

زخم‌هايي بر پيشاني

يا

بر قلب‌هايمان

 

 

سارا

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 0:53  توسط تیکا tika  | 

مهربان ِمن

 مهربان ِمن 

مهربانم

با تو عهدی ميبندم نا گسستنی

فراموش نشدنی

و ماندگار

قلبم را به تو هدیه میدهم

به تو که سر تا پای وجودت را ذرّه ذرّه دوست ميدارم

به تو که روحت را

سرشتت را

عصاره ی وجودت را
ميپرستم

و به آن عميقاً عـشق ميـورزم

ای عزیز ِ ستودنی

مهربان ِماندنی

نازنین ِ خواستنی

بدان و آگاه باش که من

 تو را
 
هيچگاه

 
هيچ کجا

 هيچ لحظه ای

 
تنها نخواهم گذاشت
 
 و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد

 مطمئن باش

تمام احساسات زیبای من عاقلانه و عاشقانه تقدیم تو مهربان باد ...

 

تقديم به تمام عاشق ها  - علي احمدنيا

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 14:5  توسط تیکا tika  | 

عناوين آخرين مطالب ارسالي
» بهترین ها
» خداحافظ
» لباس های شيک مجلسی ( مدل لباس و آرایش )
» لباس های مجلسی و شيک زنانه ( مدل لباس و آرایش )
» دختران ایران
» عکسهای جالب از چادرهای جدید
» ساري در 2009
» مدل لباس عروس 2009
» خواهران مدل!
» عكس هاي Vinitha Menon مدل هندي
» عكس هاي Tori Praver (مدل)
» یا خدا اشتباه میکنه یا مامان (طنز کودکانه)
» اندرزهایی از فلان بن هیچکس
» بهترین لینک ها
» جاذبه هاي گردشگري ايران
» مشاوره خانواده
» تصاویری از ورزش زیبای موج سواری خانمها
» عكسهاي بسيار خنده دار به شرط چاقو!
» ماشین فول سیستم ،دیگه تو از یک ماشین چی میخوای - حتما ببین
» 51 نفر کاندید دختر شایسته آمریکا در سال 2009 (MISS USA 2009)
» عکس های زیبا از لوپووا دختر جذاب روس قهرمان بیلیارد جهان در سال 2009
» این دختر واقعا شبیه عروسکه!
» دختری ناز شبیه خرگوش
» چند مدل لباس برای بچه ها
» وابستگی آفت عشق
» اگر چنين هستيد ، صبر كنيد ، ازدواج نكنيد
» باورهاي منطقي در مورد انتخاب همسر
» معناي ازدواج _ رابطه عشق و ازدواج
» تفاوت عشق و هوس{ در ارتباط دختر و پسر یا در ازدواج}
» اختلاف سنی دختر و پسر در ازدواج ( دختر بزرگتر از پسر باشد)